خداوندا، برخیز مزمور داوود، آنگاه که از پسر خود اَبشالوم میگریخت.
۱خداوندا، چه بسیارند دشمنانم! بسیاری بر ضد من برمیخیزند.۲بسیاری دربارۀ جان من میگویند: «برای او در خدا نجاتی نیست.» سِلاه۳اما تو ای خداوند، سپر هستی به دورَم، جلال من و سر فرازندۀ من.۴خداوند را به فریاد بلند میخواندم و او از کوه مقدسش اجابتم فرمود. سِلاه۵من آرمیده، به خواب رفتم، و باز بیدار شدم، زیرا خداوند نگاهم میدارد.۶از هزاران هزار نخواهم ترسید که از هر سو بر من صف آراستهاند.۷خداوندا، برخیز! ای خدای من، نجاتم ده! زیرا تو بر رخسار همۀ دشمنانم میزنی و دندانهای شریران را خُرد میکنی.۸نجات از آن خداوند است؛ برکت تو بر قومت باد! سِلاه
End of Psalms 3 · 8 verses (Persian NMV)
